غم هجران

کوتاه آنلاین: امروز که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی داشتم.نمیدونم حس دلم امروز یه جور دیگه شکوفاییشو داشت نشون می‌داد.
شاید دلم حق داشت چون وقتی پرده اتاقمو زدم کنار، خورشید خانومو که داشت تشعشع گرمیشو بهم نشون می داد رو دیدم. وای خیلی لذت داره آخه من انگار انرژی وجودمو از خورشید می گیرم و نحوه شارژ شدم با اونه.در نتیجه با خودم فکر کردم امروز که صبحش اینجوری شروع می شه حتما روز خوبی برام رقم می زنه. تختمو مرتب کردم و رفتم سراغ آشپرخونه.صدای قرولند شکممو که میگفت بدو مردم رو میشنیدم پس سریع زیر کتری رو روشن کردم و رفتم که پرده اتاق پذیرایی رو کنار بزنم تا اونجا هم مثل اتاقم روشن بشه.
نه نه نه … چیزی که می دیدم اصلا برام خوشایند نبود.یه تیکه ابرعظیم الجثه روی خورشید عزیزمو گرفته بود.در کمتر از چند ثانیه دیدم شرشر داره بارون میاد.آخه مگه می شه یهو اون خورشید پرتلالو با اون درخشندگی که چند دقیقه قبل داشت حالا به یه ابر خشن تبدیل شده باشه و هی داره گریه و ناله می کنه و اشک اشک ازش بارون بباره.صدای سوت کتری منو به خودم آورد.رفتم سر وقتشو یه نسکافه برای خودم درست کردم.بعد از خورشید خانوم ، نسکافه دومین چیزی که من تو عالم خودم بهش علاقه دارم.
شروع کردم نسکافمو با چند تا بیسکوییت کاکایویی بخورم که ای دل غافل یه صدای وحشتناک منو سرجام میخکوب کرد.از همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد.آقای ابر بداخلاقمون تبدیل به یه ابر جسیم و تنومند شده بود.نگو جناب ابر تصمیم داشت از اون گریه های بچگونش دست بکشه و برف های زیادی رو برای اون عده افرادی که علاقه به برف دارن هدیه بده که صدالبته من جزو اون افراد نبودم و نیستم و نخواهم بود.دیگه هر کسی به یه چیزی علاقه داره و منم که معلومه علاقم به خورشید خانوم نازنین.
یه احساس کرختگی و بی حسی داشت وجودمو می گرفت.فک کنم باز سرما دارم میخورم یا شایدم از دیدن این برفا که ریزریز داره از آسمون می یاد ترسیدم و این حسو تو وجودم نهادینه کردم.با خودم فکر کردم بهتر یه سوپ برای خودم درست کنم اما مواد لازمشو تو خونه نداشتم پس شال و کلاه کردم و راه افتادم به سمت سوپری.آخ آخ هوا بدناجوانمردانه سرد شده خدا به داد پرنده ها و حیوانای توی خیابون برسه.با کلی تلاش برای لیز نخوردن و یخ نزدن توی این سرما بالاخره رسیدم به خونه.
حالا که رسیدم به خونه می بینم که گرمای خونه رو دوست ندارم با هیچ عوض کنم.بعد از آماده کردن سوپ گرم و خوشمزم کتاب مورد علاقمو دستم گرفتم و برای چندمین بار شروع کردم به خوندش.هربار که این کتاب رو می خونم یه گرمای خاصی توی خونم و وجودم احساس می کنم انگار باز متولد شدم.بلند شدم تا یه نگاهی به هوای سرد بیرون بندازم با کمال ناباوری دیدم اون ابر خشمناک رفته و جاش و داده به خورشید خانوم و از هوای سرد هم دیگه خبری نیست.فک کنم باز هوا داره گرم میشه و من از این موضوع خوشحالم.
الان که دارم فکر میکنم به این نتیجه رسیدم که امروز از اون روزایی بود که هر هزار سال یک بار شاید شاید اتفاق بیفته .آخه مگه می شه در طول چند ساعت این همه تغییرات جوی اتفاق بیفته. شایدم تمام اینها نتیجه قدرت تخیل فوق العاده عجیبمه که دوست داشته امروزو خاص کنه تا شاید بتونم این تنهایی و رفتنشو تحمل کنم.رفتنی که برام خیلی گرون تموم شد.از این شدت غم من دیوانه نشم باید خدارو شکر کنم...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.