ماسک

جدال میان نیمه تاریک و نیمه روشن پشت پرده بُغضی فروخورده را در تو زنده می کند.می ایستی پشت پنجره و آن سوی حیات خانه را می نگری.شبه ای از یک درخت که جلوه ای از سبزی نداردو در نیمه تاریک اتاق فقط خفگی دم غروب را به یادت می آورد.به آرامی چند قدم برمی داری .

#غلامرضا فروغی نیا#درختچه ای که در نیمه تاریک پنجره توی گلدان خوابانده شده یک لحظه ترا به خود می خواند.پشت پنجره.جائی که یک توری بزرگ و کشیده همه ارتفاع اتاق را پوشانده است.گلدان سفیدی با ترک هایی که در میان لعاب سفیدش، رگه های قهوه ای را مثل شیارهای بریده در یک صحرای آفتاب زده ،به تو تحمیل می کند.
جدال میان نیمه تاریک و نیمه روشن پشت پرده بُغضی فروخورده را یکباره در تو زنده می کند.بی دلیل .خودبخود می ایستی پشت پنجره و آن سوی حیاط خانه را می نگری.شبحی از یک درخت که جلوه ای از سبزی ندارد و فقط خفگی دم غروب را به یادت می آورد.به آرامی چند قدم برمی داری و از درختچه فاصله می گیری .کنار پیشخوان آشپزخانه می روی . قوری چای را برمی داری و یک لیوان را تا لبه پر می کنی و توی آن یک تکه نبات می اندازی.باقاشق بهم اش می زنی.بخارش بلند می شود.به سرعت جرعه ای از چای را با هُورت بالا می کشی.لبت می سوزد.پس می زنی.شیرینی چای روی زبانت با سوختگی قاطی می شود.با غرولند کنارش می گذاری و زیر لب به خودت بدوبیراه می گوئی. هوای دم کرده خُلق ات را تنگ می کند.نفسی از ته دماغ بیرون می دهی.حوصله نداری و بی اختیار چرخی در آپارتمان می زنی .تصویری دایره وار از همه اشیای اطراف را به سرعت می بینی:مبلمان و تلویزیون و قاب عکس های آویزان و تابلوی بزرگی از یک شعر خطاطی شده اما چیزی نظرت را جلب نمی کتد.به آرامی دوباره به پنجره نزدیک می شوی.دستت می رود تا توری روی پنجره را کنار بزنی.حالا توی کوچه هم پیداست.سطل بزرگ زباله که از جای خودش کنده و با چرخ هایش ولو شده است وسط کوچه.کنارش توله سگ کوچکی بی اختیار دور سطل زباله تاب می خورد و گاها پارس نازکی می کند. بیشتر صدای جیغ می دهد.مثل کسی می ماند که منتظر است.سطل زباله مدام تکان می خورد اما چیزی از بیرون دیده نمی شود.کنجکاو می شوی.توی سطل جنب و جوشی به چشم می آید.تکه نانی و بعد ته مانده یک ساندویچ پَرت می شوند بیرون.توله سگ سراسیمه آنها را پی می گیرد و به دهان گاز می زند .
حالا هیکل پسرک نوجوانی از کله اش پیدا می شود که پایین و بالا می رود.بعد هم یک پلاستیک پُر را به آرامی می اندازد کف آسفالت. خلوت است و رفت و آمدی نیست.پسرک دوروبرش را برانداز می کند.توله سگ منتظر است و تکان نمی خورد.پسرک با جستی در بالای سطل زباله و روی لبه، خودش را سوار می کند.در یک آن تعادلش را از دست می دهد . سقوط می کند کف آسفالت و سطل زباله دمر می شود روی او .
صدای ناله پسرک بلند می شود بعد هم صدای پارس توله سگ .مثل ناله ای سوز دار که ممتد می شود.پسرک خودش را از زیر سطل زباله می کشد بیرون.در حالی که درد از سیمایش پیداست . یک دست خود را روی قسمتی از سرش گرفته با دست دیگرش پلاستیک پر از یافته ها را بلند می کند. توله سگ مدام جلو و عقب اش می دود.پسرک نگاهی به اطراف می اندازد.هنوز کوچه خلوت است.یک لحظه با دستش توله سگ را نوازش می کند.آرام می شود.می پَرد توی بغل پسرک و در جهت آفتابی که تازه طلوعش آغاز شده از نگاهت دور می شوند.
حالا دوباره چشمت به شیارهای روی گلدان می افتد.غباری نرم روی آن را پوشانده است.صدای بوق سرویس شرکت ترا به خود می آورد.با عجله کیف ات را برمی داری و به سمت درب خروجی می روی.یک لحظه صدای پسرت را می شنوی:
بابا حواست باشه ماسک دیروزی را نزنی ها…بندازش دور!…عصر که آمدی سر راهت الکل هم بگیر. داریم تمام می کنیم.یک بسته ماسک هم بگیر!…یادت نره